زندگینامه بزرگان ادبی

 

 

سعدي

سعدي
درباره سعدي چه ميتوان گفت؟ شاعري بزرگ در عرصه اجمال و راز يا نويسندهاي نوآور و خلاق! مردي فرهيخته و فرهنگمند كه سوداي معرفتش از كويي به كويي و از شهري به شهري ميكشاند و درد دوري و اشتياق ديدار غزلخوانش ميكند! و يا سياحي كه آرزومند ديدار آثار بديع جهان است و طبعي خوش و روحي سركش دارد!... باري... سعدي نيز زندگي را در سايه نام دوست محو كرده است
...


سعدي تخلص و شهرت «ابوعبدالله مشرف به مصلح» يا «مشرف الدين بن مصلح الدين»، مشهور به «شيخ سعدي» يا «شيخ شيراز» و يا «شيخ» و همچنين معروف به «افصح المتكلمين» است.

درباره نام و نام پدر شاعر و همچنين تاريخ تولد سعدي اختلاف بسيار است. سال تولد او را از 571 تا 606 هجري قمري احتمال دادهاند و درباره تاريخ درگذشتش هم سالهاي 690 تا 695 را نوشتهاند.

سعدي در شيراز پاي به دايره هستي نهاد. هنوز كودكي بيش نبود كه پدرش درگذشت. آن چه مسلم است اين كه اغلب افراد خانواده وي اهل علم و دين و دانش بودند. سعدي پس از تحصيل مقدمات علوم از شيراز به بغداد رفت و در مدرسه نظاميه به تكميل دانش خود پرداخت.

از محضر ابوالفرج بن الجوزي و همچنين شهاب الدين عمر سهروردي استفادهها سپس به حجاز و شام رفت و زيارت حج به جا آورد. در شهر شام به وعظ و سياحت و عبادت پرداخت. در روزگار سلطنت اتابك ابوبكر بن سعد به شيراز بازگشت و در همين ايام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفريد و به نام «اتابك» و پسرش سعد بن ابوبكر كرد.

پس از زوال حكومت سلغريان، سعدي بار ديگر از شيراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت. در بازگشت به شيراز، با آن كه مورد احترام و تكريم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور عزلت گزيد و در زاويهاي به خلوت و رياضت مشغول شد.

آثار سعدي بسيارند و اغلب در مجموعهاي كه كليات ديوان سعدي ناميده ميشود؛ به چاپ رسيده است. بوستان، گلستان و ديوان غزليات و قصايد از معروفترين آنها به شمار ميروند.


سعدي، شاعر جهانديده، جهانگرد و سالك سرزمينهاي دور و غريب بود؛ او خود را با تاجران ادويه و كالا و زوار اماكن مقدس همراه ميكرد. از پادشاهان حكايتها شنيده و روزگار را با آنان به مدارا ميگذراند.

سفاكي و سخاوتمندان را نيك ميشناخت و گاه عطايشان را به لقايشان ميبخشيد. با عاشقان و پهلوانان و مدعيان و شيوخ و صوفيان و رندان به جبر و اختيار همنشين ميشدو خامي روزگار جواني را به تجربه سفرههاي مكرر به پختگي دوران پيري پيوند ميزد.

سفرهاي سعدي تنها جستجوي تنوع، طلب دانش و آگاهي از رسوم و فرهنگهاي مختلف نبود؛ بلكه هر سفر تجربهاي معنوي نيز به شمار ميآمد.

سنت تصوف اسلامي همواره مبتني بر سير و سلوك عارف در جهان آفاق و انفس بود و سالك، مسافري است كه بايد در هر دو وادي، سيري درخور استعداد داشته باشد؛ يعني سفري در درون و سفري در بيرون.

وارد شدن سعدي به حلقه شيخ شهاب الدين عمر سهروردي خود گواه اين مدعاست.

رهآورد اين سفرها براي شاعر، علاوه بر تجارت معنوي و دنيوي، انبوهي از روايات، قصهها و مشاهدات بود كه ريشه در واقعيت زندگي داشت؛ چنان كه هر حكايت گلستان، پنجرهاي رو به زندگي ميگشايد و گويي هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمايش به شيوهاي يقيني بيان ميشود. گويي، هر حكايت پيش از آن كه وابسته به دنياي تخيل و نظر باشد، حاصل دنياي تجارب عملي است.

شايد يكي از مهمترين عوامل دلنشيني پندها و اندرزهاي سعدي در ميان عوام و خواص، وجه عيني بودن آنهاست. اگر چه لحن كلام و نحوه بيان هنرمندانه آنها نيز سهمي عمده در ماندگاري اين نوع از آثارش دارد.

از سويي، بنا بر روايت خود سعدي، خلق آثار جاوداني همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بيانگر اين نكته است كه اين شاعر بزرگ از چه مايه دانايي، توانايي، تجارب اجتماعي و عرفاني و ادبي برخوردار بوده است.

باري، آثار سعدي علاوه بر آن كه عصاره و چكيده انديشهها و تأملات عرفاني و ا جتماعي و تربيتي وي است، آيينه خصايل و خلق و خوي و منش ملتي كهنسال است و از همين رو هيچ وقت شكوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.

شعر سعدي، شعر استحكام و ظرافت و استواري و زيبايي است. زبان فاخر سعدي هيچ گاه كمال خود را به رخ مخاطبانش نميكشد. همچون سالاري بلند منزلت، در عين كمال و برتري متواضع و خاشع است و به همين دليل دل هر صاحبدلي را ميربايد و در گوشه خاطر هر كسي، جايي براي خويش باز ميكند.

شعرش به ديدار اول، ساده و صميمي و بيتكلف جلوه ميكند؛ روان و زلال است و بيهيچ تمهيد و مقدمهاي، برقراري ارتباط با ديگران را جستجو ميكند.

فخر نميفروشد و تكبر نميورزد. دست دوستي و ارادت به سويمان دراز ميكند و سلام ميدهد...

اما چون پرده احساس را به كنار ميزنيم و از سر عقل و تأمل در اشعارش ـ كه عاطفه محضند!ـ درنگ ميكنيم، درمييابيم كه شفافيت عنصر زبان در شعر او سهل و ساده امكان وجود نيافته است؛ بلكه صيقل مداوم شعر، كوشش بيوقفه در عرصه زبان، و استفاده از تمام عناصر كه تعالي شعر را دامن ميزنند، به آثار او چنين سلامت و رواني سحرآفرين بخشيده است.

توفيق سعدي و اكسير شعر او در اين دقيقه نهفته است؛ يعني در تلفيق صنايع لفظي و بياني با حال و احساس دروني در طبيعيترين حالت ممكن. سعدي مبدع و آغازگر اين راه نيست، بلكه از استادان و كاملان چنين سبكي در شعر است.

پيش از وي، غزل فارسي در كوره تلاش شاعراني همچون فرخي، سنايي، خاقاني، انوري و عطار گداخته بود، اما سعدي آن را چنان آبديده و صيقلي كرد كه نه پيش از وي قرينه و مشابهي برايش ميتوان يافت و نه بعد از وي، كسي گامي بيشتر و پيشتر نهاد.

ويژگيهاي سبكي زبان شعر سعدي و هر شاعر ديگري را تنها با تأمل و تفكر در اشعارش ميتوان كشف كرد، آموخت و به كار برد. آثار هنري بر اساس فرمول و اصولي ثابت و مشخص پديد نميآيند تا هنگام نياز به آثار جديد بتوان به آنها رجوع كرد.

با اين همه، برخي از ويژگيها به خاطر تكرار مكرر در آثار هنرمند ما را به بعضي از خصوصيات مشترك آن آثار و به تبع آن به نوع برخورد و بهرهگيريهاي هنرمند از آن عناصر رهنمون ميشوند. با توجه به چنين پيش زمينهاي، معدودي از ويژگيهاي سبكي شعر سعدي چنينند:

1 ـ ساختار نحوي جملات در ابيات به صحيحترين شكل ممكن است. عنصر وزن و موسيقي، منجر به نقص يا پيش و پس شدن حاد دستوري در جملات نميشود و سعدي به ظريفترين و طبيعيترين حالت ممكن در لحن و زبان، با وجود تنگناي وزن، از عهده اين مهم برآيد.

ديوان غزليات سعدي را به تفال باز ميكنيم:

اي كه گفتي هيچ مشكل چون فراق يار نيست

گر اميد وصل باشد، همچنان دشوار نيست

نوك مژگانم به سرخي بر بياض روي زرد

قصه دل مينويسد حاجت گفتار نيست


در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم

بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم

به وقت صبح قيامت، كه سر ز خاك برآرم

به گفتگوي تو خيزم، به جستجوي تو باشم

حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم

جمال حور نجويم، دوان به سوي تو باشم

2 ـ ايجاز و يا پيراستن شعر از كلمات زايد و اضافي و دوري از عبارت پردازيهاي بيهودهاي كه نه تنها نقش خاصي در ساختار كلي شعر ندارند، بلكه باعث پريشاني در روابط كلمات با يكديگر و نهايتاً جملات ميشوند و به نحو چشمگيري از زيبايي كلام ميكاهند، در شعر و كلام سعدي نقش ويژهاي دارد.

ساختار شعر سعدي كم كردن يا افزودن كلمهاي را خارج از قاعده و بيتوجه به بافت كلي كلام برنميتابد. از سويي اين ايجاز كه در نهايت زيبايي و اعتدال است، منجر به اغراقهاي ظريف تخيلي و تغزلي ميشود و زبان شعر را از غنايي بيشتر برخوردار ميكند:

گفتم آهن دلي كنم چندي

ندهم دل به هيچ دلبندي

به دلت كز دلت به در نكنم

سختتر زين مخواه سوگندي

ريش فرهاد بهترك ميبود

گر نه شيرين نمك پراكندي

كاشكي خاك بودمي در راه

تا مگر سايه بر من افكندي...

زندگینامه بزرگان

به گلگشت جنان گل مي‌فرستم


به گلگشت جنان گل مي‌فرستم به رضوان شاخ سنبل مي‌فرستم
به هندوستان فضل و خلر علم مي موز و قرنفل مي‌فرستم
حديث خوش به قمري مي‌سرايم سرود خوش به بلبل مي‌فرستم
به قابوس و به صابي از رعونت خط و شعر و ترسل مي‌فرستم
ز خودبيني و رعنايي و شوخي است که جز وي را سوي کل مي‌فرستم
به جلفاي صفاهان از سر جهل شراب صافي و مل مي‌فرستم
به تبت مشک اذفر مي‌گشايم به ماچين تار کاکل مي‌فرستم

 

حافظ شيرازي‌ ، شمس‌ الدين‌ محمد


حافظ شيرازي‌ ، شمس‌ الدين‌ محمد
شاعر
سال و محل تولد: 726 ه.ق‌ - شيراز
سال و محل وفات: 791 ه. ق‌ - شيراز

--------------------------------------------------------------------------------

زندگينامه: شمس‌ الدين‌ محمد حافظ ملقب‌ به‌ خواجه‌ حافظ شيرازي‌ و مشهور به‌ لسان‌ الغيب‌ از مشهورترين‌ شعراي‌ تاريخ‌ ايران‌ و از تابناك‌ترين‌ ستارگان‌ آسمان‌ علم‌ و ادب‌ ايران‌ زمين‌ است‌ كه‌ تا نام‌ ايران‌ زنده‌ و پابرجاست‌ نام‌ وي‌ نيز جاودان‌ خواهد بود. با وجود شهرت‌ والاي‌ اين‌ شاعران‌ گران‌ مايه‌ در خصوص‌ دوران‌ زندگي‌ حافظ بويژه‌ زمان‌ به‌ دنيا آمدن‌ او اطلاعات‌ دقيقي‌ در دست‌ نيست‌ ولي‌ به‌ حكم‌ شواهد و قرائن‌ ظاهرا شيخ‌ در حدود سال‌ 726 ه.ق‌ در شهر شيراز، كه‌ به‌ آن‌ صميمانه‌ عشق‌ مي‌ورزيده‌، به‌ دنيا آمده‌ است‌. اطلاعات‌ چنداني‌ از خانواده‌ و اجداد خواجه‌ حافظ در دست‌ نيست‌ و ظاهرا پدرش‌ بهاء الدين‌ نام‌ داشته‌ و در دوره‌ سلطنت‌ اتابكان‌ سلغري‌ فارس‌ از اصفهان‌ به‌ شيراز مهاجرت‌ كرده‌ است‌. شمس‌ الدين‌ از دوران‌ طفوليت‌ به‌ مكتب‌ و مدرسه‌ روي‌ آورد و پس‌ از سپري‌ نمودن‌ علوم‌ ومعلومات‌ معمول‌ زمان‌ خويش‌ به‌ محضر علما و فضلاي‌ زادگاهش‌ شتافت‌ و از اين‌ بزرگان‌ بويژه‌ قوام‌ الدين‌ عبدا...بهره‌ها گرفت‌. خواجه‌ در دوران‌ جواني‌ بر تمام‌ علوم‌ مذهبي‌ و ادبي‌ روزگار خود تسلط يافت‌(1) و هنوز دهه‌ بيست‌ زندگي‌ خود را سپري‌ ننموده‌ بود كه‌ به‌ يكي‌ از مشاهير علم‌ و ادب‌ ديار خود بدل‌ گشت‌. وي‌ در اين‌ دوره‌ علاوه‌ براندوخته‌ عميق‌ علمي‌ و ادبي‌ خود قرآن‌ را نيز كامل‌ از حفظ داشت‌ و اين‌ كتاب‌ آسماني‌ رابا صداي‌ خوش‌ و با روايت‌هاي‌ مختلف‌ از بر مي‌خواند و از اين‌ روي‌ تخلص‌ حافظ را بر خود نهاد.(2) دوران‌ جواني‌ اين‌ شاعرگران‌ مايه‌ مصادف‌ بود با افول‌ سلسله‌ محلي‌ اتابكان‌ سلغري‌ فارس‌ و اين‌ ايالات‌ مهم‌ به‌ تصرف‌ خاندان‌ اينجو، از عمال‌ ايلخانان‌ مغول‌، در آمده‌ بود. حافظ كه‌ در همان‌ دوره‌ به‌ شهرت‌ والايي‌ دست‌ يافته‌ بود موردتوجه‌ و عنايت‌ امراي‌اينجو قرار گرفت‌ و پس‌ از راه‌ يافتن‌ به‌ دربار آنان‌ به‌ مقامي‌ بزرگ‌ نزد شاه‌ شيخ‌ جمال‌ الدين‌ ابواسحاق‌ حاكم‌ فارس‌ دست‌ يافت‌. دوره‌ حكومت‌ شاه‌ ابو اسحاق‌ اينجو توأم‌ با عدالت‌ و انصاف‌ بود و اين‌ امير دانشمند و ادب‌ دوست‌ در دوره‌ حكمراني‌ خود كه‌ از سال‌ 742 تا 754 ه. ق‌ بطول‌ انجاميد در عمراني‌ و آباداني‌ شيراز و آسايش‌ و امنيت‌ مردم‌ اين‌ ايالت‌ بويژه‌ شيراز كوشيد. حافظ نيز از مرحمت‌ و لطف‌ امير ابو اسحاق‌ بهره‌مند بود و در اشعار خود با ستودن‌ وي‌ درالقابي‌ همچون‌ (جمال‌ چهره‌ اسلام‌) و (سپهر علم‌ و حياء) حق‌شناسي‌ خود را نسبت‌ به‌ اين‌ امير نيكوكار بيان‌ داشت‌.(3) پس‌ از اين‌ دوره‌ صلح‌ و صفا امير مبارز الدين‌ مؤسس‌ سلسله‌ آل‌ مظفر در سال‌ 754 ه.ق‌ بر امير اسحاق‌ چيره‌ گشت‌ و پس‌ از آنكه‌ او را در ميدان‌ شهر شيراز به‌ قتل‌ رساند حكومتي‌ مبتني‌ بر ظلم‌ و ستم‌ و سخت‌گيري‌ را در سراسر ايالت‌ فارس‌ حكمفرما ساخت‌. امير مبارز الدين‌ شاهي‌ تندخوي‌ و متعصب‌ و ستمگر بود و بويژه‌ در امور ديني‌ ومذهبي‌ بر مردم‌ خشونت‌ بسياري‌ جاري‌ نمود. در دوره‌ حكومت‌ وي‌ مردم‌ از بسياري‌ از آزادي‌ها و مواهب‌ طبيعي‌ خود محروم‌ شدند و امير خود را مسلماني‌ متعصب‌ جلوه‌ مي‌داد كه‌ درصدد جاري‌ ساختن‌ احكام‌ اسلامي‌ است‌. اين‌ گونه ‌اعمال‌ با مخالفت‌ و نارضايتي‌ حافظ مواجه‌ گشت‌ و وي‌ با تاختن‌ بر اينگونه‌ اعمال‌ آن‌ را رياكارانه‌ و ناشي‌ از خشك‌ انديشي‌ و تعصب‌ مذهبي‌ قشري‌ امير مبارز الدين‌ دانست‌. سلطنت‌ امير مبارز الدين‌ مدت‌ زيادي‌ به‌ طول‌ نيانجاميد و در سال‌ 759 ه.ق‌ دو تن‌ از پسران‌ او شاه‌ محمود و شاه‌ شجاع‌ كه‌ از خشونت‌ بسيار امير به‌ تنگ‌ آمده‌ بودند توطئه‌اي‌ فراهم‌ آورده‌ و پدر را دستگير كردند و بر چشمان‌ او ميل‌ كشيدند.(4) شاه‌ شجاع‌ و شاه‌ منصور از ديگر امراي‌ آل‌ مظفر همعصر با حافظ بودند و به‌ سبب‌ از بين‌ بردن‌ مظاهر تعصب‌ و خشك‌ انديشي‌ در شيراز و توجه‌ به‌ بازار شعر و شاعري‌ مورد توجه‌ حافظ قرار گرفتند. اين‌ دو امير نيز به‌ نوبه‌ خود احترام‌ فراواني‌ به‌ خواجه‌ مي‌گذاشتند واز آنجا كه‌ بهره‌اي‌ نيز از ادبيات‌ و علوم‌ داشتند شاعر بلند آوازه‌ ديار خويش‌ را مورد حمايت‌ خاص‌ خود قرار دادند.(5)اواخر زندگي‌ شاعر بلند آوازه‌ ايران‌ همزمان‌ بود با حمله‌ امير تيمور و اين‌ پادشاه‌ بيرحم‌ و خونريز پس‌ از جنايات‌ و خونريزي‌هاي‌ فراواني‌ كه‌ در اصفهان‌ انجام‌ داد و از هفتاد هزار سر بريده‌ مردمان‌ شوريده‌ بخت‌ آن‌ ديار چند مناره‌ ساخت‌ روبه‌ سوي‌ شيراز نهاد. داستان‌ ملاقات‌ تاريخي‌ و عبرت‌ انگيز خواجه‌ حافظ با تيمور نيز اگر صحت‌ و اعتبارداشته‌ باشد ظاهرا در سال‌ 790 ه. ق‌ و يك‌ سال‌ پيش‌ از مرگ‌ شاعر نامدار صورت‌ گرفته‌ است‌. براساس‌ اين‌ داستان‌ پس‌ از آنكه‌ دروازه‌هاي‌ شيراز به‌ روي‌ مؤسس‌ سلسله‌ تيموريان گشوده‌ شد امير تيمور قاصدي‌ را به‌ نزد حافظ فرستاد و او را به‌ نزد خود خواند و گفت‌: من‌ اكثر ربع‌ مسكون‌ را با اين‌ شمشير مسخر ساختم‌ و هزاران‌ جاي‌ و ولايت‌ را ويران‌ كردم‌ تا سمرقند و بخارا را كه‌ وطن‌ مألوف‌ و تختگاه‌ من‌ است‌ آبادان‌ سازم‌ و تو آن‌ گاه‌ به‌ يك‌ خال‌ هندوي‌ ترك‌ شيرازي‌ سمرقند و بخاراي‌ ما را در يكي‌ از ابيات‌ خود به‌ فروش‌ مي‌رساني‌.(6) گويند خواجه‌ زيركانه‌ در جواب‌ وي‌ به‌ فقر و نداري‌ خود اشاره‌ كرده‌ و مي‌گويد: اي‌ سلطان‌ عالم‌ از اين‌ بخشندگي‌ است‌ كه‌ بدين‌ روز افتاده‌ام‌. اين‌ پاسخ‌ زيبا وشوخ‌ طبعانه‌ مورد پسند تيمور واقع‌ مي‌گردد و او را مورد عنايت‌ خود قرار مي‌دهد. مرگ‌ خواجه‌ يك‌ سال‌ پس‌ از اين‌ ملاقات‌ صورت‌ گرفت‌ و وي‌ در سال‌ 791 ه.ق‌ در گلگشت‌ مصلي‌ كه‌ منطقه‌اي‌ زيبا و باصفا بود و حافظ علاقه‌ زيادي‌به‌ آن‌ داشت‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد و از آن‌ پس‌ آن‌ محل‌ به‌ حافظيه مشهور گشت‌. نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ در هنگام‌ تشييع‌ جنازه‌ خواجه‌ شيراز گروهي‌ از متعصبان‌ كه‌ اشعار شاعر و اشارات‌ او به‌ مي‌ و مطرب‌ و ساقي‌ را گواهي‌ بر شرك‌ و كفروي‌ مي‌دانستند مانع‌ دفن‌ حكيم‌ به‌ آيين‌ مسلمانان‌ شدند. در مشاجره‌اي‌ كه‌ بين‌ دوستداران‌ شاعر و مخالفان‌ او در گرفت‌ سرانجام‌ قرار بر آن‌ شد تا تفألي‌ به‌ ديوان‌ خواجه‌ زده‌ و داوري‌ را به‌ اشعار او واگذارند. پس‌ از باز كردن‌ ديوان‌ اشعار اين‌ بيت‌ شاهد آمد: قديم‌ دريغ‌ مدار از جنازه‌ حافظ/ كه‌ گرچه‌ غرق‌ گناه‌ است‌ مي‌رود به‌ بهشت‌ / *** حافظ بيشتر عمر خود را در شيراز گذراند و برخلاف‌ سعدي‌ به‌ جز يك‌ سفر كوتاه‌ به‌ يزد و يك‌ مسافرت‌ نيمه‌ تمام‌ به‌ بندر هرمز همواره‌ در شيراز بود و از صفا و زيبايي‌ شهر محبوبش‌ و اماكن‌ تفريحي‌ آن‌ همچون‌ گلگشت‌ و آب‌ ركن‌آباد لذت‌ مي‌برد. وي‌ در دوران‌ زندگي‌ خود به‌ شهرت‌ عظيمي‌ در سرتاسر ايران‌ دست‌ يافت‌ و اشعار او به‌ مناطقي‌ دور دست‌ همچون‌ هند نيز راه‌ يافت‌. نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ وي‌ مورد احترام‌ فراوان‌ سلاطين‌ آل‌ جلاير و پادشاهان‌ بهمني‌ دكن‌ هندوستان‌ قرار داشت‌ و سلاطيني‌ همچون‌ سلطان‌ احمد بن‌ شيخ‌ اويس‌ بن‌ حسن‌ جلايري‌ (ايلكاني‌) ومحمود شاه‌ بهمني‌ دكني‌ با احترام‌ زياد او را به‌ پايتخت‌هاي‌ خود دعوت‌ كردند. حافظ تنها دعوت‌ محمود شاه‌ بهمني‌ را پذيرفت‌ و عازم‌ آن‌ سرزمين‌ شد ولي‌ چون‌ به‌ بندر هرمز رسيد و سوار كشتي‌ شد طوفاني‌ درگرفت‌ و خواجه‌ كه‌ درخشكي‌ آشوب‌ و طوفان‌ حوادث‌ گوناگوني‌ را ديده‌ بود نخواست‌ خود را گرفتار آشوب‌ دريا نيز سازد از اين‌ رو از مسافرت‌ پشيمان‌ شد. شهرت‌ اصلي‌ حافظ و رمز پويايي‌ جاودانه‌ آوازه‌ او به‌ سبب‌ غزلسرايي‌ و سرايش‌ غزل‌هاي‌ بسيار زيباست‌. غزل‌ بويژه‌ نوع‌ عارفانه‌ آن‌ توسط حافظ به‌ اوج‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ و ملاحت‌ رسيد و او جداي‌ از شيريني‌ و سادگي‌ و ايجاز، روح‌ صفا و صميميت‌ را در ابيات‌ خود جلوه‌گر ساخت‌. خواجه‌ شيراز در غزليات‌ خود تمامي‌ منويات‌ قلبي‌ خويش‌ نظير عشق‌ به‌ حقيقت‌ و يكرويي‌ و وحدت‌ و وصال‌ جانان‌ و از سوي‌ ديگر خشم‌ و تنفر خود را در مقابل‌ اختلاف‌ و نفاق‌، ريا و تزوير و ستيزگي‌هاي‌ قشري‌ بيان‌ كرده‌ است‌. در غزليات‌ زيباي‌ حافظ كه‌ از همه‌ حيث‌ اوج‌ غزل‌ فارسي‌ محسوب‌ مي‌شود كلمات‌ و تعبيرات‌ خاصي‌ وجود دارد و خواجه‌ كه‌ خود مبتكر اين‌ سبك‌ است‌ از آن‌ طريق‌ مقصود خود را بيان‌ داشته‌ است‌. كلمات‌ و عباراتي‌ همچون‌ طامات‌، خرابات‌، مغان‌، مغبچه‌، خرقه‌، سالوس‌، پير،هاتف‌، پير مغان‌، گرانان‌، رطل‌ گران‌، زنار، صومعه‌، زاهد، شاهد، طلسمات‌، شراب‌ و... از اين‌ گونه‌اند كه‌ هر يك‌ بيانگر قريحه‌ عالي‌ و روح‌ لطيف‌ و طبع‌ گويا و فكر دقيق‌ و ذوق‌ عارفانه‌ و عرفان‌ عاشقانه‌ وي‌ است‌. خواجه‌ در اشعارش‌ اغلب‌ از خود به‌ عنوان‌ رندي‌ پاك‌ باخته‌ و بي‌نياز ياد كرده‌ كه‌ با همه‌ هشياري‌ و دانايي‌ به‌ آداب‌ و رسوم‌ و مقررات‌ اجتماعي‌ بي‌اعتناست‌. وي‌ از ريا و تزوير زاهدان‌ دروني‌ در رنج‌ و اضطراب‌ است‌ و حتي‌ صوفيان‌ ريايي‌ را كه‌ به‌ طريقت‌ حافظ انتساب‌ مي‌ورزند ولي‌ اهل‌ ظاهر بوده‌ و در ژنده‌ پوشي‌ و قلندري‌ تظاهر مي‌كنند سخت‌ سرزنش‌ مي‌كند و در اشعار خود دام‌ حيله‌ و تزوير اين‌ ظاهر پرستان‌ را پاره‌ مي‌سازد. لسان‌ الغيب‌ با بهره‌گيري‌ از برخي‌ تشبيهات‌ معمول‌ شاعران‌ همچون‌ تشبيه‌ زلف‌ به‌ كفر و زنجير وسنبل‌ و دام‌، تشبيه‌ ابرو به‌ كمان‌، تشبيه‌ قد به‌ سرو، صورت‌ به‌ چراغ‌ و گل‌ و ماه‌ و دهان‌ به‌ غنچه‌ و پسته‌ و... ناپديداري‌ اوضاع‌ زمان‌، بي‌ دوامي‌ قدرت‌ و شكوه‌ و جلال‌ پادشاهان‌ و لزوم‌ دل‌ نبستن‌ به‌ مظاهر دنيوي‌ را متذكر مي‌شود. حافظ معتقد است‌ آدميان‌ بايد از زيبايي‌ها و خوشي‌هاي‌ طبيعت‌ و لحظه‌هاي‌ خوش‌ محبت‌ و دوستي‌ و صفا و صميميت‌ برخوردار شوند و عمر كوتاه‌ خود را با شادي‌ و شادكامي‌ سپري‌ سازند. خواجه‌ حقيقت‌ هستي‌ را خداي‌ تعالي‌ مي‌داند كه‌ در اين‌ جهان‌ جلوه‌ كرده‌ است‌ و مظهر او را عشق‌ معنوي‌ و دل‌ آدمي‌ مي‌داندكه‌ در همه‌ جا با خود آدميان‌ است‌ و براي‌ دريافتن‌ سر وجود او بايد به‌ حقيقت‌ نفس‌ پي‌ برد. شاعر در برخي‌ از اشعار خويش‌ گوش‌ خود را به‌ پيام‌ اهل‌ راز و صداي‌ هاتف‌ و پند پير و سخن‌ كاردان‌ و ناله‌ رباب‌ و چنگ‌ باز نموده‌ است‌ وحقايقي‌ از زبان‌ اينان‌ كه‌ در حقيقت‌ همه‌ از يك‌ زبان‌ گويند مي‌شنود و از عالم‌ حال‌ رو به‌ زاهدان‌ پرقيل‌ و قال‌ كرده‌ رندانه‌ سخن‌ها مي‌گويد. حافظ در جاي‌ ديگر از اصطلاحات‌ باده‌ و مي‌ و ميكده‌ در بيان‌ مقاصد عرفاني‌ خود سود مي‌جويد; مقصود او از مي‌ و ميخوارگي‌ در مواردي‌ همانا تازيانه‌اي‌ است‌ كه‌ براي‌ پرده‌ دري‌ از روحانيون‌ ريايي‌ عوام‌ فريب‌ به‌ كار مي‌رود و ميكده‌ واقعي‌ را درگاه‌ حق‌ مي‌داند كه‌ مستي‌ عارفان‌ از آنجاست‌ و براي‌ رسيدن‌ و نايل‌ آمدن‌ به‌آن‌ رنجها مي‌كشند و اشكها مي‌ريزند و خاك‌ راه‌ معرفت‌ را به‌ رخسار مي‌سايند. خواجه‌ بزرگ‌ شعر و ادب‌ مي‌پرستي‌ را آن‌ مي‌داند كه‌ آدمي‌ را از خود بيخود مي‌كند و آن‌ را در مقابل‌ خودپرستي‌ به‌ كار مي‌برد و عشق‌ورزي‌ و باده‌گساري‌ عارفان‌ را حق‌پرستي‌ و گذشتن‌ از حرص‌ و شهوت‌ و آرزوي‌ وصال‌ حقيقت‌ مي‌داند كه‌ حاضرند در راه‌ حق‌ رنج‌ برند و درد كشند و شكايتي‌ نكنند. وي‌ عشق‌ عارف‌ را عشقي‌ معنوي‌ مي‌داند كه‌ جوينده‌ آن‌ سعي‌ دارد خود را از چاه‌ طبيعت‌ بيرون‌ برد و در بحر عميق‌ عشق‌ حق‌ كه‌ كرانه‌ ندارد غرق‌ شود. از زيباترين‌ جلوه‌ها و مضامين‌ غزليات‌ خواجه‌ حافظ آن‌ است‌ كه‌ اگر چه‌ او مخالف‌ با روش‌ شهوت‌ پرستان‌ و پيروان‌ طبيعت‌ و دشمن‌ ريا و سالوس‌ و زهد فروشي‌ و عوام‌ فريبي‌ است‌ و فراموش‌ كردن‌ عالم‌ روحاني‌ و پرداختن‌ به‌ جهان‌ جسماني‌ را شرط عقل‌ و معرفت‌ نمي‌داند ولي‌ در عين‌حال‌ انسانها را به‌ بهره‌مندي‌ از زيبايي‌ها و دوستي‌هاي‌ جهان‌ هستي‌، كه‌ آفريدگار آن‌ را مقدمه‌ آن‌ جهان‌ قرار داده‌،دعوت‌ مي‌كند به‌ شرط اينكه‌ از راه‌ عقل‌ و خرد دور نيفتند. خواجه‌ آدميان‌ را به‌ برخورداري‌ از لطايف‌ خلقت‌ و جمال‌ طبيعت‌ دعوت‌ مي‌كند و با شاهد آوردن‌ از زندگي‌ خود كه‌ در حفظ نشاط و داشتن‌ روح‌ قوي‌ و فكر بلند و ميل‌ به‌ وفا و مروت‌ و رغبت‌ به‌ سعي‌ و عمل‌ سرمشق‌ بوده‌، انسانها را به‌ خوش‌ بودن‌ و خوش‌ داشتن‌ زندگي‌ خود دعوت‌ مي‌كند. در مجموع‌ مي‌توان‌ گفت‌ اشعار حافظ آميزه‌اي‌ است‌ از معاني‌ عاشقانه‌ و اجتماعي‌ و عرفاني‌ و در هر يك‌ از غزليات‌ خود در كنار عبارات‌ معمولي‌ مقاصد عالي‌ خود را نيز در باب‌ هستي‌ و محبت‌ و مدارا و گذشت‌ وخشونت‌ها و رياكاري‌هاو مردم‌ فريبي‌هاي‌ نوخاستگان‌ به‌ قدرت‌ رسيده‌ و لطايف‌ خلقت‌ و جمال‌ طبيعت‌ و اراده‌ عارفانه‌ انديشه‌ نيرومند به‌ نمايش‌ مي‌گذارد كه‌ هريك‌ از اين‌ مضامين‌ بسيار آموزنده‌ و عبرت‌انگيز است‌ و راه‌ و رسم‌ زندگي‌ را به‌ انسان‌ها مي‌آموزد. حافظ انديشمندي‌ است‌ كه‌ با غزليات‌ نافذ و روح‌ نواز خود مرزهاي‌ قرون‌ و اعصار را در نورديده‌ و در اعماق‌ دل‌ تك‌ تك‌ ايرانيان‌ رسوخ‌ كرده‌ است‌; از اين‌ روي‌ كمتر خانه‌اي‌ را در ايران‌ مي‌توان‌ يافت‌ كه‌ ديوان‌ حافظ در آن‌ نباشد ومورد مطالعه‌ قرار نگيرد. ايرانيان‌ ديوان‌ حافظ را سخت‌ گرامي‌ مي‌دارند و از طريق‌ تفأل‌ به‌ اشعار اين‌ شاعر جاوداني‌، با او به‌ راز و نياز مي‌پردازند و از اينروست‌ كه‌ به‌ او لقب‌ لسان‌ الغيب‌ و ترجمان‌ اسرار داده‌اند. انديشه‌ و افكار والاي‌ اين‌ حكيم‌ و عارف‌ نامدار به‌ ساير ملل‌ نيز راه‌ يافته‌ است‌ و شعراي‌ بزرگي‌ همچون‌ گوته‌ آلماني‌ او را از بزرگترين‌ انديشمندان‌ تاريخ‌ هستي‌ لقب‌ داده‌اند كه‌ به‌ انسانها درس‌ عشق‌ و محبت‌ داده‌ است‌. ديوان‌ حافظ به‌ دهها زبان‌ ترجمه‌ شده‌ و در زمره‌ معروف‌ترين‌ كتب‌ ادبي‌ جهان‌ است‌. ساليانه‌ چندين‌ سمينار در ارتباط با بررسي‌ شخصيت‌ اين‌ شاعر برجسته‌ در ايران‌ و ساير كشورهاي‌ جهان‌ برگزار مي‌شود و سازمان‌ يونسكو وي‌ را يكي‌ از ذخيره‌هاي‌ جاودانه‌ ادب‌ در جهان‌ دانسته‌ است‌. ميعادگاه‌ حافظيه‌ در شيراز زيارتگه‌ رندان‌ جهان‌ است‌ و بسياري‌ از ادب‌ دوستان‌ از سراسر جهان‌ با حضور در اين‌ مكان‌ پر رمز و راز بر عمق‌ معرفت‌ و دانش‌ او تحسين‌ مي‌ورزند. در پايان‌ اين‌ مبحث‌ گزيده‌اي‌ از چند غزل‌ زيباي‌ لسان‌ الغيب‌ كه‌ بيانگر انديشه‌هاي‌ متعالي‌ اوست‌ و هر يك‌ بيت‌الغزل‌ معرفت‌ خواجه‌ شيراز به‌ شمار مي‌رود نقل‌ مي‌گردد. دريغا كه‌ محدوديت‌ كلام‌ اجازه‌ تفسير و تحليل‌ اين‌ اشعار را نمي‌دهد: (بارها دل‌ طلب‌ جام‌ جم‌ از ما مي‌كرد/ آنچه‌ خود داشت‌ زبيگانه‌ تمنا مي‌كرد // گوهري‌ كز صدف‌ كون‌ و مكان‌ بيرونست‌ / طلب‌ از گمشدگان‌ لب‌ دريا مي‌كرد // مشكل‌ خويش‌ بر پير مغان‌ بردم‌ دوش‌ / كو بتأييد نظر حل‌ معما مي‌كرد // ديدمش‌ خرم‌ و خندان‌ قدح‌ باده‌ بدست‌/ واندران‌ آينه‌ صدگونه‌ تماشا مي‌كرد// گفتم‌: اين‌ جام‌ جهان‌ بين‌ بتو كي‌ داد حكيم‌؟ / گفت‌ آنروز كه‌ اين‌ گنبد مينا مي‌كرد// بيدلي‌ در همه‌ احوال‌ خدا با او بود / او نميديدش‌ و از دور خدايا مي‌كرد...) // *** دوش‌ در حلقه‌ ما قصه‌ گيسوي‌ تو بود / تا دل‌ شب‌ سخن‌ از سلسله‌ موي‌ تو بود // دل‌ كه‌ از ناوك‌ مژگان‌ تو در خون‌ مي‌گشت‌ / باز مشتاق‌ كمانخانه‌ ابروي‌ تو بود // هم‌ عفاا... صبا كز تو پيامي‌ مي‌داد / ورنه‌ در كس‌ نرسيديم‌ كه‌ از كوي‌ تو بود // عالم‌ ماز شور و شر عشق‌ خبر هيچ‌ نداشت‌ / فتنه‌انگيز جهان‌ غمزه‌ جادوي‌ تو بود // من‌ سرگشته‌ هم‌ از اهل‌ سلامت‌ بودم‌ / دام‌ را هم‌ شكن‌ طره‌ هندوي‌ تو بود // بگشا بند قبا تا بگشايد دل‌ من‌ / كه‌ گشادي‌ كه‌ مرا بوذر پهلوي‌ تو بود // بوفاي‌ تو كه‌ بر تربت‌ حافظ بگذر / كز جهان‌ مي‌شد و در آرزوي‌ روي‌ تو بود // *** فكر بلبل‌ همه‌ آنست‌ كه‌ گل‌ شد يارش‌ / گل‌ در انديشه‌ كه‌ چون‌ عشوه‌ كند در كارش‌// دلربايي‌ همه‌ آن‌ نيست‌ كه‌ عاشق‌ بكشند / خواجه‌ آنست‌ كه‌ باشد غم‌ خدمتكارش‌ // جاي‌ آنست‌ كه‌ خون‌ موج‌ زند در دل‌ لعل‌ / زين‌ تغابن‌ كه‌ خزف‌ مي‌شكند بازارش‌// بلبل‌ از فيض‌ گل‌ آموخت‌ سخن‌ ورنه‌ نبود / اين‌ همه‌ قول‌ و غزل‌ تعبيه‌ در منقارش‌ // اي‌ كه‌ در كوچه‌ معشوقه‌ ما ميگذري‌ / برحذر باش‌ كه‌ سر مي‌شكند ديوارش‌ // آن‌ سفر كرده‌ كه‌ صد قافله‌ دل‌ همره‌ اوست/ هر كجا هست‌ خدايا بسلامت‌ دارش// صحبت‌ عافيتت‌ گرچه‌ خوش‌ افتاد ايدل‌/ جانب‌ عشق‌ عزيز است‌ فرو مگذارش‌ // صوفي‌ سرخوش‌ از اين‌ دست‌ كه‌ كج‌ كرد كلاه‌/ به‌ دو جام‌ دگر آشفته‌ شود دستارش‌ // دل‌ حافظ كه‌ بديدار تو خو گر شده‌ بود / ناز پرورد وصالست‌ مجو آزارش// ------------------------------------> 1-براساس‌ منابع‌ و شهادت‌ يكي‌ از علماء معاصر حافظ (محمد گلندام‌) خواجه‌ در جواني‌ سنگين‌ترين‌ كتابهاي‌ مذهبي‌ و ادبي‌ دوره‌ خويش‌ همچون‌ كشاف‌ زمخشري‌ در تفسير، مصباح‌ مطرزي‌ در نحو، طوالع‌ الانوار من‌ مطالع‌ الانظار قاضي‌ بيضاوي‌ در حكمت‌، شرح‌ مطالع‌ قطب‌ الدين‌ رازي‌ در منطق‌ و مفتاح‌ العلوم‌ سكاكي‌ در ادبيات‌ را بطور كامل‌ مطالعه‌ كرده‌ بود. 2- وي‌ در برخي‌ از ابيات‌ خويش‌ به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ كرده‌ است‌: (نديدم‌ خوشتر از شعر تو حافظ / بقرآني‌ كه‌ تو در سينه‌داري‌...( // *** (زحافظان‌ جهان‌ كس‌ چوبنده‌ جمع‌ نكرد / لطايف‌ حكما با كتاب‌ قرآني‌...( // 3- ( بعهد سلطنت‌ شاه‌ شيخ‌ ابواسحق‌ / بپنج‌ شخص‌ عجيب‌ ملك‌ فارس‌ بود آباد // نخست‌ پادشاهي‌ همچو او ولايتبخش‌ / كه‌ جهان‌ خلق‌ بپرورد و داد عيش‌ بداد...) // لازم‌ به‌ ذكر است‌ حافظ در معدود مدايحي‌ كه‌ گفته‌ است‌ نه‌ تنها متانت‌ خود را از دست‌ نداده‌ است‌ بلكه‌ همچون‌ سعدي‌ ممدوحان‌ خود را پند داده‌ و كيفر دهر و ناپايداري‌ اين‌ دنيا و لزوم‌ رعايت‌ انصاف‌ و عدالت‌ را به‌ آنان‌ گوشزد ساخته‌ است‌. 4- حافظ در يكي‌ از ابيات‌ خود به‌ واقعه‌ كور شدن‌ امير مبارز الدين‌ اشاره‌ كرده‌ است‌: (... آنكه‌ روشن‌ شد جهان‌ بينش‌ بدو / ميل‌ در چشم‌ جهان‌ بينش‌ كشيد...) // *** 5- حافظ نيز در يكي‌ از شعرهاي‌ خود صفات‌ مثبت‌ شاه‌ شجاع‌ را ياد كرده‌ است‌: (مظهر لطف‌ ازل‌ روشني‌ چشم‌ امل‌ / جامع‌ علم‌ و عمل‌ جان‌ جهان‌ شاه‌ شجاع‌) // 6- اشاره‌ به‌ يكي‌ از اشعار بسيار معروف‌ حافظ كه‌ در يكي‌ از اشعار آن‌ مي‌گويد: اگر آن‌ ترك‌ شيرازي‌ به‌ دست‌ آرد دل‌ ما را / به‌ خال‌ هندويش‌ بخشم‌ سمرقند و بخارا را//

تمام عقربه ها


-=-=-=-=- " تمام عقربه ها " -=-=-=-=-

رسید بر سر وقت قرار ساعت پنج گرفت حجم دلش را غبار ساعت پنج

تمام عقربه ها از نیامدن گفتند دقیقه , ثانیه , ساعت شمار , ساعت پنج

حضور ممتد تردید آمد و می زد درون کوچه اندیشه جار , ساعت پنج

کسی نبود بیاید و داشت جان میداد جلوی چشم همه - انتظار - ساعت پنج

درخت کاج کهند سال , یا محل قرار شبیه مرد تکیده , خمار , ساعت پنج

و مرد دور و برش را کلاغ میبیند پر است خاطرش از قار قار ساعت پنج

به گریه می زند و فکر تازه اش این که : به سمت دیگر دنیا فرار ساعت پنج

چهار پایه که افتاد , یک نفر خط خورد رسید آخر خط , روی دار , ساعت پنج
-=-=-=-=-
تقدیم به همه دوستان گلمان -=-=-=-=-

 

 

خورشيد سوزن آهخته ی درد است و زمين


صحرا

سراسر صحرا

خورشيد سوزن آهخته ی درد است و زمين

پوست روزن روزنِ بيمار.

گم کرده راه

زائر باد

نشان الياس را می جويد

از شن تپه های کهربايی طوف.

من اما

کجا زاده گشته ام؟

در قعر بی نهايت چاهی

که گياه نورانی خلقت

در آن ريشه کرده بود

و اين چنين به در آمده ام

نقش بندانِ رموزِ تاريکی

چون سياره ای شفاف

در کهکشان حيرانی غربت.

پس صلايم ده

ای سير بی کران جادويی

صلايم ده

به دهليز خاموش نفس هايت

و بگذار

با مشعلی سوخته بپيمايم

گمنامی اين تنگ-راهه ی هولناک را.

اس ام اس های جدید (عاشقانه ای)

کي چه گلي دوست داره؟
نجار:ميخک
دزد:شب بو
قصاب:گل گاو زبون
پارچه فروش:اطلسي
دندون پزشک:مينا
و من...
من تو رو دوست دارم ،تو زيباترين و نازترين گلي هستي که من دوستش دارم...

..........................

* _* _*
_* __*
*__ *
* _*_ *
_*_ *_ *

اين قاصدک ها رو فوت کردم تا بيان بهت بگن به يادتم

..................................................

**************
تا حالا تونستي انقدر پاك باشي كه با نگاه كردن به كسي كه دوستش داري تمام نيازهات برطرف بشه؟
سنگيني نگاهت انقدر بوده كه طرفي كه نگاهش مي كني سرشو بندازه پايين ؟
پاكترين و صادقانه ترين دوستت دارم ها رو با نگاه مي توان گفت . . .

...................................................................................

هر وقت توي زندگي به يه در بزرگ كه روش يه قفل بود رسيدي ،‌ ناميد نشو . چون اگه قرار بود باز نشه به

........................................................................

فقط اس ام اس عاشقانه:

شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من باشی


 


مهر یه چیزیه مهربونی یه چیز دیگه، عشق یه چیزیه عاشق شدن یه چیز دیگه، قلب و دل یه چیزیه اما توی قلب تو جا شدن یه چیز دیگه

 

...............................................................................................................



آسمونتم می توانی همیشه بارونو تو چشمام ببینی. زمین مال زمین خوارها ،فضا مال فضا پیماها ، فقط تو مال من

 
 

..............................................................................................................


 

همه زندگی فقط 3روزه : اومدن - بودن - رفتن . من خودم نخواستم بیام ولی خودم می خوام که باشم اونم فقط به خاطره تو وقتی هم که دیگه نباشی منم میرم

 
 
                                      ************************


زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد

                                       ************************
 
 


مبادا گفته باشی دوستت می دارم دلت را می بویم مبادا شعله ای در آن نهان باشد

                                      *************************
 
 


گفتی که دنیا را پر از غم دوست داری پس مطمئن هستم مرا هم دوست داری گفتی نمیخواهی ببارم عشق اما شعر غریبی را که گفتم دوست داری

 
 
                                          *************************



باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد


 
                                           *************************
 



دبیر فارسی بودم نامت را اولین غزل از صفحه کتابها می نهادم اگر دبیر جبر بودم عشق مجهول تو را بر قلب معلوم خودم بخش میکردم تا معادله محبت پدید آید اگر دبیر هندسه بودم ثابت می کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز قلبم گذشت


                                                  ***************************
 
 


روز اول شوخی شوخی جدی شد شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو


 
 
                                              ****************************


من بی تو یک بوسه ی فراموش شده ام؛ یک شعر پر از غلط؛ یک پرنده ی بی آسمان؛ یک نسیم سرگردان؛ یک رویای نا تمام

 
 
                                              *****************************


آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد
و من هرگز نمی توانم کسی را که به او لبخند نزده ام از ته دل دوست داشته باشم

 

 

اس ام اس های عاشقانه جدید

موقعي که داري واسه بدست آوردن کسي ميدوي آروم بدو چون شايد يکي هم داره واسه بدست آوردن تو ميدوه

كوچيك كه بوديم تنها كفشامون رو اشتباه مي پوشيديم  ، اما حالا چي؟
حالا كه بزرگ شديم تنها كار درستمون پوشيدن كفشامونه !!!

زندگي مستطيلي است
به طول خاطرات
به عرض مشكلات
به قطر دوستي
به رنگ آفتاب
به محيط نفرت
و به مساحت عشق

الهي روزگارت آفتابي
الهي شامگاهت ماهتابي
الهي در همه دوران عمرت
به قلب هر كه خواهي راه يابي . . .

وقتي تو پيروز ميشي من با غرور به همه ميگم : هي اون دوست منه !
اما وقتي ميبازي كنارت ميشينم و ميگم : هي من دوست توام . . .

ميگن عشق مثل خورشيد مي مونه
هنوز از طلوعش به حد كافي لذت نبردي كه از غروبش دلگير ميشي . . .

عشق يعني پاك ماندن در فساد
آب ماندن در دماي انجماد
در حقيقت عشق يعني سادگي
در كمال برتري افتادگي

ز مرگم هيچ نمي ترسم
اگر دنيا سرم ريزد
از اين ترسم كه بعد از من
گلم را ديگري بوسد . . .

هميشه دليل شادي كسي باش نه قسمتي از شادي او، و هميشه قسمتي از غم هاي كسي باش نه دليل او

smsهای  سرکاری و توپ (جدیده)

سال موش بر شما مبارک ، سفره تون پر پنير، مسيرتون بي تله ، زندگيتون خالي از گربه ، دمتون بي جارو

  آخرين خبر از تيم ملي: کريم باقري به عنوان مترجم علي دايي انتخاب شد

از لره مي پرسن 12 فروردين چه روزيه ؟ ميگه روزي که ميريم براي 13 بدر جا مي گيريم ....

 کـــراک
کریســـتال
حشـــیس
تـــریاک
هــروئیــن
شیشــه
ســــیگار
مشـــروب
.....
همه اینا رو میشه ترک کرد ولی تو یکی رو نمیشه
معتادتم

جوجوی من میشی؟؟

   ,,,   
  ( 'ø' )  
     <\   />     
    J L     

تا من پیشی بشم بیام بخورمت؟

\/ــــ\/ 
( ='+'= ) 
 \(\__/) ! .
boos:-*

معنی علامتها:

؟ :  گوشم با شماست

+: حواسم جمعته


w:تاج سرمی


@ :عزیز دورت بگردم

VΛVΛ:بالا بری پایین بیای دوست دارم

آواز خوش کلاغ تقدیم تو باد

بوی پهن الاغ تقدیم تو باد


 گویند لحظه اسیت .....ن گاو

ان لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 از دختره ميپرسن شوهر چند حرف داره؟ ميگه اگه پيدا بشه حرف نداره

اس ام اس جدید میخوای؟

.

.

بیاااااه
      ,----,       
      \     |       
      /    /____
___/      ______)
           _______)
____     ______)
      \_______)

 

 Ö
  \/
  JL
روتو بکن اونور

مگه نمیبینی شلوار پام نیست؟!!

 

 وفا داری را از پیچک بیاموز  چون  به هر شاخه که میپیچد در آغوشش می میرد

    کهنه فروش تو کوچمون داد میزد

چراغ کهنه میخریم وسایل شکسته میخریم بی اختیار داد زدم قلبم شکسته  هم

میخری؟ گفت : اگه ازرش داشت که نمی شکستنش

 

 

 

برای شکستن

              من یه اخم کافیه

                         نیازی به فریادت نیست.

واسه اشک ریختنم

              سکوت تو کافیه

                         نیازی به قهر نیست ...

 

برای مردنم حرف رفتنت کافیه

                        نیازی به انجامش نیست...

 

شاید یه كسی شب ها برای اینكه خواب تورو ببینه

به خدا التماس می كنه ،

شاید یه كسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه

و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه ،

مطمئن باش یه كسی شب ها به خاطر تو توی

                                     دریای اشك می خوابه ، ولی تو اون رو نمی بینی!

یر یا خط؟

نرو صبر کن قرارمان این نبود باید سکه بیندازیم

اگر شیر آمد تردید نکن که دوست دارم

اگر خط آمد مطمئن باش دوست دارم

صبر کن سکه بیندازیم اگر دوستت نداشتم برو...

قلب ما جایی ست که همه ی اعمال و آرزوهایمان در

آن زندگی می کنند. نازک و شکستنی است اما در عین

حال انعطاف پذیر. دلیلی وجود ندارد که قلب خود را فریب

دهیم . بقای قلب ما بستگی به صداقت ما با خودمان

دارد.

یک روز شاید همراه پرواز پرستوی عاشقی

 

واژه لبخند به سرزمین سوخته من بازگردد و امید

                                        کوبه در را بفشارد!!

وسپیدی جای تمام این سیاهی ها را پر کند

 

آنروز من بر مردگان نیز سیاه نخواهم پوشید

                                 حتی بر عزیزترینشان.....

حسرت خیس

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم

بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

کاش هیچ کس تنها نبود

کاش می شد هیچکس تنها نبود

کاش می شد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو میمانم ولی....رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

سالیان سال تنها ماندم......شاید این رفتن سزای ما نبود

من دعا کردم برای بازگشت...دستهای تو ولی بالا نبود

 

باز گفتی که فردا میرسی....کاش روز دیدنت فردا نبود

کاش می شد هیچکس تنها نبود

کاش می شد دیدنت رویا نبود

گفته بودی فردا......پشت این پنجره ها...غنچه ای میروید وکسی می آید       روشنی می آرد

و اکنون دیرگاهیست که من پشت این پنجره ها بیدارم

ولی اینجا بوته خاری هم نیست و من دگر می دانم خانه ام تاریک است و بی تو آسمان بارانیست.

بیاموزیم عشق را...

گلم از خود رهیدن را بیاموز

به سر منزل رسیدن را بیاموز

مجال تنگ و راه دوریست در پیش

به پاهایت دویدن را بیاموز

زمین بی عشق خاک سرد و مرده است

به قلب خود تپیدن را بیاموز

جهان جولانگهی هموارو زیباست

به چشمانت خوب دیدن را بیاموز.....

 

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از من می روی

ارزو دارم ولی عاشق شوی

ارزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را.....

 

آسمون دلت خيلی گرفته؟ تو هم مثل من تنهائی؟ چند روزيه خيلی غمگينی...باز تو راحت گريه ات رو سر می دی...آسمون دل منم خيلی گرفته... نمی دونم چرا ولی اين روزها هوای ابری تو را بيشتر دوست دارم....انگار يه همدرد دارم...دلم می خواد ساعتها زير بارون چشات راه برم و منم پا به پات اشک بريزم...

آمدی چه زیباست

گفتم دوستت دارم چه صادقانه!

پذیرفتی چه فریبانه

آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه

با تو خوش بودم چه کودکانه!

همه چیزم شدی چه زود! چه عاشقانه

نیازمندت شدم چه حقیرانه!

به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه!

واژ غریب خداحافظی به میان آمد چه بی رحمانه!

ومن سوختم چه عاشقانه.........

ولی هنوز هم دوستت دارم غریبه

                                 هنوز هم دوستت دارم.......

کسی را دوست دارم که ماه هاست از پیشم رفته

اما من باور نکردم

در ته مانده ذهنم کسی را پنهان کرده ام

        که هیچگاه دوستم نداشت  

          هیچگاه لبخندی واقعی

            حتی قطره ای اشک

             یا شاید لحظه ای انتظار

                                        برایم نداشت

برای چه هنوز دوستش دارم نمی دانم   ولی هنوز

ولی هنوز هم توی تک تک قطره های بارون خاطرات روزهای بودنش را می بینم

باید از سنگر بی سنگ تو بر می گشتم

از مدار عشق کمرنگ تو بر می گشتم

باید آنشب که فروتنانه در میدان عشقت

منه من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم...

کاش می شد هیچکس تنها نبود

کاش می شد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو میمانم ولی....رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

سالیان سال تنها ماندم......شاید این رفتن سزای ما نبود

من دعا کردم برای بازگشت...دستهای تو ولی بالا نبود

باز گفتی که فردا میرسی....کاش روز دیدنت فردا نبود

کاش می شد هیچکس تنها نبود

کاش می شد دیدنت رویا نبود

گفته بودی فردا......پشت این پنجره ها...غنچه ای میروید وکسی می آید       روشنی می آرد

و اکنون دیرگاهیست که من پشت این پنجره ها بیدارم

ولی اینجا بوته خاری هم نیست و من دگر می دانم خانه ام تاریک است و بی تو آسمان بارانیست.

 

اموزیم عشق را...

گلم از خود رهیدن را بیاموز

به سر منزل رسیدن را بیاموز

مجال تنگ و راه دوریست در پیش

به پاهایت دویدن را بیاموز

زمین بی عشق خاک سرد و مرده است

به قلب خود تپیدن را بیاموز

جهان جولانگهی هموارو زیباست

به چشمانت خوب دیدن را بیاموز.....

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم

بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

 

اين نامه را برای هر آنکه دوستش داريد بنويسيد ( البته اگه تا آخرش طاقت بياره بخونه )

علاقه و محبت شديدي كه سابقا به تو ابراز مي كردم

دروغ بود و بي احساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم

به دو رويي تو بيشتر پي مي برم و

اين احساس در دل من جا ميگيرد كه بالاخره بايد

از هم جدا شويم ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم كه

روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي چون گلهاي بهاري كوتاه بود

در اين مدت كم به طبيعت فرومايه و هوسهاي پست تو پي بردم و

بسياري از صفات و اخلاق تو برايم روشن شد مطمئن هستم كه

اين خشونت و تنه خوئي بالاخره تو را بدبخت خواهد كرد

اگر ازدواج ما سر گيرد

تمام عمر با پشيماني خواهي گريست و اگر افسانه آشنايي پايانش جدايي باشد

خوشبخت خواهيم بود و حالا لازم است كه بگويم

اين موضوع را هيچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش که

اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است اگر

باز هم بخواهي در صدد دوستي با من باشي بنابراين از تو ميخواهم

جواب نامه مرا ندهي چون نامه تو سرتاسر

دروغ و تظاهر است و تنها چيزي كه نداري

محبت است و من تصميم گرفتم براي هميشه

تو و يادگاري تلخ عشقت را فراموش كنم ديگر به هيچ وجه نميتوانم

خودم را راضي كنم كه دوستت داشته باشم و شريك زندگي تو باشم

و حالا اگر مي خواهي به محبت من پي ببري نامه مرا يك خط در ميان بخوان

<< دوستت دارم >>

 

دوست دارم در يک شب زمستاني مرگ سراغم آيد . اي کساني که مسئول دفن من هستيد پارچه سياهي بر روي تابوتم بيندازيد که همه بدانند که زندگي من پر از سياهي و تباهي بوده است ؛ دست هايم را از تابوت بيرون آوريد که همه بدانند دست خالي از دنيا رفته ام . چشمانم را باز بگزاريد تا عشق من بداند چشم انتظار از دنيا رفته ام و آخر تکه يخي به شکل اشک در آوريد و بر روي قبرم قرار دهيد تا با اولين طلوع اشعه خورشيد آب شود تا دلخوش اين باشم که کسي برايم مي گريد

 

هیچوقت به کسی نگو

ما به درد هم نمی خوریم

شاید به درد او نخوری

ولی شاید. . .

تو دوای تمام دردهای او باشی!

 

دختر: مطمئني كه مي خواهي با من ازدواج كني؟
پسر: بهت قول ميدم!
دختر: حتي با اينكه چشام نمي بينه؟

پسر: آره. راستي اگه يك روز چشات خوب شه بازم ميخواي با من ازدواج كني؟
دختر: شك نكن
.
به دختر خبر دادند كه دو چشم براي پيوند دادن به چشمان او پيدا شده. عمل با موفقيت انجام شد و دختر مشتاقانه منتظر پسر بود. پسر آمد و دختر با كمال شگفتي ديد كه پسر نابيناست
!!!
پسر گفت: حالا باز هم حاضري با من ازدواج كني؟

دختر: نه
!
پسر: (سكوت
)
پسر قبل از اينكه برود با صدایی غمگین گفت: مراقب چشمام باش
.

 

يك ضرب المثل چيني هست كه ميگه:اگه خدا به دختر ها اعتماد داشت كه پلمبشون نمي كرد !!!!!!!!

 

 

آهنگ جديد از محمد ياوري به نام سينه قبرستون


 

با دو کيفيت

.

http://bia2pop.parsiblog.com/564054.htm

آهنگ زیبا از سعیدآسایش به نام شراره

http://bia2pop.parsiblog.com/604217.htm

شروع می كنم به از تو نوشتن كاغذ مست می گردد قلم به رقص در می آید نمی دانم چرا هر وقت می خواهم چیزی از تو بر روی كاغذ بیاورم واز تو بنویسم وجودم،قلمم،كاغذم همه و همه به وجد می آییم.عزیزم!تمام شب در خیالت گریستم هنوز پاییز چشمانت را روی شاخه های سرد انتظار جستجو می كنم نمی دانی چقدر محتاج نوام.هنوز كاغذهایم به شوق نگاهت رنگ كاهی را پس می زند وتمام شب وتمام ثانیه ها، یكی یكی می گذرندوبه دریا ها اشك هایم روان می شوند انگار تاب دیدن پاییز چشمانت را ندارد كاش برگردی زود،كوچه بی تو دل تنگی دارد كاش برگردی زود ومی دیدی كه دلم بی تو چه حالی دارد ببینی كه هنوز حلقه زرد خورشید داغ تنهایی من را دارد كاش زود برمیگشتی تا قاب عكس روی دیوار تهی از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم از حرف ونگاه واسم تو پر شود كاش زود بر می گشتی.تو اگر برگردی من تمام شاخه های گل یاس را باتمام احساس تقدیمت می كنم

اگر هنوز شب های بارونی یادت مونده باشه برات قصه می گم،نمی دونم شب های بی ستاره رو به یاد داری یا نه؟اما می خوام برات لالایی بگم.می خوام اینقدر بگم،بنویسم،بخوونم تا بالاخره بگی دوستم داری،فاصله بین ما رنگین کمانی است هفت رنگ.تو شب ها زود می خوابی بدون لالایی،من شب ها دیر می خوابم با اشک های مهتابی،تو روزها می گی ومی خندی...من روزها می گریم ومی نویسم.یادته یادته چقدر برات نوشتم توفقط مال منی،یادته بهت گفته بودم:وجودم برای تو؟

 

یک نفر از كوچه ی ما عشق را دزدیده است


این خبردركوچه های شهر ما پیچیده است

دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت

گویا او هم بساط خویش را برچیده است

عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم


عشق را از غنچه های كوچه باغی چیده است

عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد


عابری این تابلو را دورمیدان دیده است

می روم از شهر این دل سنگهای كور دل


                                 یك نفر بر ریش ما دلریشها خندیده است

 

 

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

در آواز شب اويز هاي عاشق؟

در چشمان يک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
بخوانم.

کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
دنيا نيايند.

مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
هديه نشود.

دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره

 

 

سلام ای تنها بهونه

واسه نفس کشیدن

هنوزم پر می کشه دل واسه به تو رسیدن

واسه جواب نامت میدونم که خیلی دیره

بزار به حساب غربت نکنه که دلت بگیره

عزیزم بگو ببینم که چه رنگ روزگارت

خیلی دوست دارم تومهتاب بشینم یه روز کنارت

سرتو با مهربونی بزاری به روی شونم

تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم

حالمو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره

چون بلا تکلیف عاشق آخه تکلیفی نداره

نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون

چقدر ازدریا مادوریم بی گناهیم هر دوتا مون

بد جوری بهم میریزه منوم گاهی اتفاقی

تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی

میدونی که دست من نیست بازیهای سرنوشته

رو قشنگها خط کشیده زشت هارو واسم نوشته

باز که ابری شد نگاهت بغضت هم واسم عزیزه

اما اشکات و نگهدار نذار اینطوری بریزه

من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد

باقیش و بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد

برامن خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی

من نگاه کنم تو ، تو چشام عشقو ببینی

یادته منو تو داشتیم ساده زندگی می کردیم

از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی می کردیم

یه دفعه مهمون اومد عقلمو یه جوری دزدید

دلتو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید

اولش فکر نمی کردم که دلمرو برده باشه

یا دلم قول چشهای روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد

با تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد

اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده

اما ید دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده

توبازم طاقت آوردی مثل پونه ها تو پاییز

سرنوشته تو سفیده ماجرای من غم انگیز

بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه

همیشه نبودنه تو کرده این دل و کلافه

میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

میدونم واست یکی شد بودن و نبودن من

میدونم دوسم نداری مثل روزهای گذشته

من خودم خوندم توچشمات که یک کسی اینو نوشته

اما روح من یه دریاست پر از موج وتلاطم

ساحلش تویی و موج هاش خنجرهای حرف مردم

آخ چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن

رفتن یه راه دشوار واسه هرگزنرسیدن*******

 

 

دلم می خواهد دشت روباهایم را با شبنم های بلورین آذین بندی كنم ورنگین كمان را سایبانی بر فرازش.دلم می خواهد اتاقی بسازم با سنگفرشی از یاس ونرگس وپنجره ای رو به آسمان تا بتوانم ابرها را نوازش كنم وبرای ستاره ها لالایی بخوانم دلم می خواهد با قطرات باران آیینه ای بسازم ودر كنج اتاق بگذارم تا تصویرت در آن نقش ببندد وهرگز از آن چشم بر ندارم./

 

همدم وهمراز همیشگی ام!كاش بهار را به دلم راه می دادی ودریچه قلبم را به روی شكوفه اهی بهاری می گشودی ومانع تركیدن بغضم می شدی كاش غم را از نگاهم می خواندی و از تبسم تلخ لبهایم راز درونی ام را بر ملا می ساختی.ای كاش همچون گذشته شانه هایت مرهم هق هق گریه های بی پایانم بود وسینه پاكت صندوقچه

 

ای كاش چشم هایم در حصرت تدیدن تو نمی سوخت كاش آفتاب محبت با تنم آشتی می كرد دست نوازشگر رود اشكهایم را می شست وغنچه های لبخند با آمدن تو در باغچه لبهایم باز می شد وای كاش تو می دانستی كه در این فاصله ها اشك های داغم آغوش مهربان تو را انتظار می كشند.

"لطف كن ای دوست از رخ پرده بگشا ناز كم كننگاهم خیره می ماند به تصویری كه در آن هیچ كسی نیست.هیچ نقشی نیست.دلواپس لحظه های رفته ام.در خلوتی این شب پنجره پر نور نمی شود.باز هم احساس مبهمی دارم.كسی نیست ودر حصار تنهایی مانده ام.شبیخونی از یادها مثل خوابی به سراغم می آید.جا ماند ه ام.هزاران قرن همه رفته اند در آواری دل خود را دفن می كنم.باز هم سكوت است وسیاهی.نگاهم هنوز آن قاب خالی را می نگرد ومن در غبار آن فراموش می شوم./ چه خوشایند است رقص قلم بر صفحه احساس چه زیباست نقش تو را ترسیم كردن بر آسمان خیال می خواهم برایت بنویسم ولی از چه بنویسم از دره های عجیب زندگی با دشت های سیز خیال از حوض نقره ای دلم كه در زمستان زندگی یخ بسته است ویا ماهی های آرزو كه در خزان بی بهار در این حوض پرسه می زنند.عزیزم!سرم را بر روی میز می گذارم وچشمانم را می بندم وخود را بر قالیچه ای احساس می كنم كه در آسمان آبی پرواز می كرد به دنبال تو می گشتم اما هیچ گاه در این مدت نپنداشتم كه تو بر روی این قالیچه خوشیختی نشستی وبا گفته های شیرینت مرا به زندگی جدید هدایت كنی./

 

خواهم با تمام وجود همچون باد به سویت بشتابم لرزشی سرتاسر وجودم را فرا می گیرد.كاش می شد به دیدارت بیایم ای آفتاب غروب كرده زندگی من ای كاش می توانستم از گل های درخشان آسمان گردنبندی برایت بسازم وهمچون طوقی زیبا بر گردنت بیاویزم ای كاش می توانستم دستان پر مهرت را در دستانم بفشارم وسردی روزها را با گرمی بهترین خاطرههای زندگی ام با تو تمام كنم ای كاش بودی وگیسوانم را بر روی زانوانت پریشان می كردم وبرایم نوازش می كردی وآنگاه من با نگاه معصومانه خود می گفتم كه چقدر " دوستت دارم"

 

كاش می فهمیدی كه پرنده وجودم به دنبال آشیانه ای است به وسعت تو كاش آتش گرم عشق تو را می سوزاند وتنم را از سرما وغم تنهایی حفظ می كرد اما افسوس كه تو پنداشتی كه من هیچم ولی ای كاش تمام این سرابی بیش نباشد آرزو می كنم كه ای كاش سایه روشنت تا ابد همراه من باشد وای كاش همیشه دو چشم نازت با من باشد./

برای تو....تویی كه فقط فقط بایاد تو روزگارم به آرامش می رسد.می خواهم برایت بگویم از این یك ماهی كه بی تو گذشت.می خواهم برایت از لبخندهایی كه هرگز روی لبهایم ظاهر نشده اند ودر برگریزان زندگی‌‍‍‌‍ راه بودن را گم كرده اند...

مهربانم!می خواهم خود را به دریا بسپارم امواج پریشان دریا مرا به جایی خواهند برد كه دیگر هیچ از تو بر زبان نیاورم اما نمی دانم چگونه در آن نا كجا تو را فراموش كنم تنهایم مگذار در میان این واژه های نا مفهوم زندگی.من از چیزهایی كه هر لحظه مرا به قعر دریا می برند می ترسم از سایه خود وحتی از سایه دیوارها هم می ترسم و هر چیزی كه می خواهند مرا از تو دور كنند به حرفهایم نخند واقعا نمی دانم بی تو ضجه های تلخ بودن را به كدامین سو ببرم وبا مصیبت تنها ماندن را چه كنم.تنها شقایق وجودم!از تو می خواهم فانوست را

 

باز هم چشم به راهت می نشینم شاید از عابری كه روزی از كوچه پس كوچه های قلبت عبور اید از كبوتری كه روزی از لبه پنچره نگاهت دانه ای بر چید سراغی بگیری.هنوز سر در گم روزهای بی توام./

 

دلتنگم از دوری ات دلتنگم از اینكه چرا نمی آی تا كی باید چشم به جاده بدوزم. دلتنگم از یاس ها وداوودی ها كه نمی توانند برای آمدنت كاری بكنند تا كی باید نظاره گر آسمان باشم تا روی تو را در میان ستاره ها بیابم.بیا وبا آمدنت روزها زندگی شب های دلواپسی ساعت های به انتظار نشسته وامیدهای روشن را باور ...

 

یادته چقدر برات نامه نوشتم؟نگو نگو که یادت نمی یاد.تو خودت بودی که می گفتی،شبهای بی انتهای عشق را نباید فراموش کنی نباید بری ومن رئ برای همیشه فراموش کنی؟قصه بگم یا نگم؟برام نمی خوونی!بگم یا نگم دوستت دارم،برام نمی مونی،بگم دلم برای تو،فدای تو،دوستم نداری،اما این بار نوشتم که بگم چشمهایم برای تو./باز هم به پشت دیوار رسیده ام.دیواری که تو عشق من،به دور خود کشیده ای.دیواری نا دیدنی که فقط من وتو می توانیم حسش کنیم.می دانم خوابیده ای،حتی در خواب هم این فاصله نحس وبدیمن را همراه داری.چیزی در وجود نازنیت می گوید:نزدیک نشو.اینجا حریم من است.ولی مگر من وتو ما نشده بودیم.مگر قرار نشده بود از خود تنها ومجردمان سخنی نگوییم.ایستاده ام بر آستانه دروازه دیوار تو.دستانم کوبه در را جستو می کند ونمی یابد.می روم کناراز دور نگاهت میکنم ودر دل می گویم:حصارها را بردار وآرزوها می کنم فریاد خاموشم را بشنوی

 

 

...

 

زندگي دفتري از خاطرهاست ...يک نفر در دل شب ، يک

نفر در دل خاک ...يک نفر همدم خوشبختي هاست

، يک نفر همسفر

سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

ما همه همسفريم.

هرگاه احساس کردی که گناه کسی انقدر بزرگ است

که نمی توانی او را ببخشی بدان که اشکال در کوچکی

قلب توست نه در بزرگی گناه او ......

مشق شب

نقطه سر سطر بچه ها بنويسيد!

با خط درشت عشق رابنويسيد.

تكليف شب شماست در دفتر دل:

صد مرتبه از روي خدا بنويسيد.

تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي

را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست

دارم، چون بارها تجربه كردم،تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم

تنهاست،تنهايي را دوست دارم...زیرا در کلبه تنهایم در انتظار

خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...

 

هرگاه خواستید درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنید کمی با کفش او را

بروید.

ـ هرگز چشمانت را به خاطرکسی که مفهوم چشمانت را نمی داند گریان

مکن و به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد.

ـ می شه مثل یک قطره اشک بعضی ها را از چشمات بندازی اما هیچ وقت

نمی تونی جلوی اشکی را بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری

می شه.

ـ از بین تمامی کسا نی که برای دعا باران به کوه میروند تنها کسانی که با

خود چتر دارند به وجود خدا اعتقاد دارند.

ـ پيروزي آن نيست که هرگز زمين نخوري، آنست که بعداز هر زمين

خوردني برخيزي.(مهاتما گاندي)

ـ اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بکوش زيرا

آن شادی که ما به ديگران ميدهيم به دل ما بر مي گردد .( بتهوون )

ـ اگر امروز حتی یک کلمه از دیروز بیشتر بدانید مسلماً شخص دیگری

هستید . (چاحیت)

ـ انسانها در هیچ یک از ویژگی هایشان به اندازه نیکی کردن به همنوعان

خود خدای گونه نیستند.(سیسرو)

ـ نتيجه گيري زود پس از رخدادهاي مهم زندگي از بي خردي است . (اُرد

بزرگ)

چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای

تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و

برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ای کاش

می دانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربانت

زندگی چه ناشکیباست...

عمری است که با باده و می واله و مستیم


ما می زدگان با سر زلف عهد ببستیم


هرگز نرود از سر ما خاطر دلدار


زیرا که فقط آن بت عیار پرستیم.

عشق آمد وازعشق تو مستیم

عشق آمد وما عشق پرستیم

عشق آمد و از قید برستیم

عشق آمد وما دل به تو بستیم

 

بر مدرسه ي عشق يكي در مي زد

ازهجر رخت به سينه و سر مي زد

" تنها " بد و مستانه به در مي كوبيد

درسينه ي او عشق تو پرپر مي زد

 

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد
.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست
.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست
.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود
.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت
...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

فراموشت نمی کنم

مرا هر چند بشکستی

نمی خواهم شکست تو

نمی خواهم که اندوهی ببینم حتی در آن چشم مست تو.

نمی خواهم تو را هرگز نمی یابم تو را هرگز

ولی ترک خیال تو نمی دارم روا هرگز

 

عاشقاني که از عشق تهي اند

يكي از اساسي ترين توهمات آدمي،
اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد؛
به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است
.
هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست؛

بنابراين، نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند
.
به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است
.
ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند
.
والدين تظاهر مي كنند كه

فرزندانشان را دوست دارند،
شوهران تظاهر مي كنند،
همسران تظاهر مي كنند ـ
تظاهر و تظاهر
.
البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند
.
بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند
.
اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه

عشق برترين هنر زندگي ست،
به جادو مي ماند و معجزه مي كند
!
اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد،

بايد براي كشف آن زحمت كشيد،
بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت
!
عشق، هنر است
.
عشق ورزيدن، مهارت نيست،

بلكه امكاني بالقوه در همگان است؛
به همين سبب اميد آن هست كه
روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند
.
در واقع تنها در چنان روزي ست كه

انسانيت حقيقي زاده مي شود
.
ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم
.
آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز روي نداده است
..

خستگی و ...

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟

اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.

اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.

جهان کهکشانی

قسم به ان ستاره ها که لحظه لحظه با من است

قسم به موج اشک چشم که غم گرفته قلب خسته ام

تو اخرین گلا یه ای تو اخرین تبسمی

چه عا شقانه دیدمت! چه عاشقانه خواندمت!

اگر گل امید تو دوباره باز بشکند

تمام لحظه های من پر از ستاره می شود

صدای خنده های من به جای کهکشانی ات

 

 

 

غم های زندگی

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی

از تنهایی و حسرت رها کردم ...

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و

بعد از رفتنت ...

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ...

شاید به رسم و عادت پروانگی

من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا

 کردم ...

به من بسپار

دستت را به من بسپار تا از گر می ان وجودم را پر کنم.

گوشت را به من بسپار تا زمزمه عشق را در ان جاری کنم.

شانه ات را به من بسپار تا ان را در هاله ای از نور نگهداری کنم.صدایت را به من بسپار

تا مهربا نی ات را تدریس کنم. چشم هایت را به من بسپار

تا تازگی های عشق را در ان پیدا کنم. جسمت را به من بسپار

تا دمادم ان را گلبا ران کنم. همه را به من بسپار

تا معنی خواستن را یاد بگیرم. یاد بگیرم چگونه تورا بپرستم.

وچگونه با وجود تودر حضور عشق خود را باز یابم.

ای کاشف مو جو دیت عشق!

رازهای عشق

راز عشق در تواضع است .

این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.

بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.

میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،

تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت

آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

راز عشق در احترام متقابل است.

احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .

اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،

با احترام به نظریاتش گوش کن .

احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .

راز عشق در این است که

به یکدیگر سخت نگیرید .

عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .

راز عشق در این است که

هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را

خوشحال کند ،

کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ،

لبخندی از روی محبت .

نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.

راز عشق در این است که

رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .

بذر علاقه ها و عقیده های تازه را

بکار که زیبایی بروید .

ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا

غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود .

برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن

مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .

راز عشق در خوش مشربی است .

شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن

مراقب شوخی هایت هم باش .

شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی حسن

نیت باشد ،نه نیشدار .

راز عشق در این است که

حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری .

آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات

کوچک و زود گذر نیست ؟

راز عشق در این است که

طرف مقابلت را تحسین کنی .

هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را

می داند ،از تحسین غافل نشو .

مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت

بگویی : دوستت دارم .

گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر

است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

راز عشق در این است که

در سکوت دست یکدیگر را بگیرید .

کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید .

راز عشق در استواری است .

در فصول مختلف زندگی ،

عشقتان را مانند کوه بلندی استوار ،

مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر

و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید ،

که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دو

ر آن گردش کنند.

اي خدا دلم چرا هميشه دلتنگه براش ؟

ميشنوم غصه هاشو از لابلاي خنده هاش

اي خدا هميشه تنهام وقتي اون نيست كنارم

كاشكي بود اجازه ميداد سر رو سينه اش بزارم

اي خدا كاشكي برام از راز زندگيش ميگفت

كاشكي از دليل دلتنگي و خستگيش ميگفت !

كاشكي تنها جاي من بود آغوش خسته ي او

                                                 كاش فقط رو لب من بود لباي بسته ي او

 

با خنده، بلد نيستم عاشق بشوم نه! بنده بلد نيستم عاشق بشوم اصلا تو خودت را بكشي من اينم

شرمنده! بلد نيستم عاشق بشوم

ميگن غرورت رو به خاطر اونيکه دوستش داري بشکن ولي اوني رو که دوستش داري به خاطر غرورت نشکن!

روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود!

شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش: من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به اميدي كه تو فانوس شب من باشي *.*.*.*.*.* موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم!

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه!

داده هايت را ، نداده هايت را و گرفته هايت را دوست مي دارم كه داده هايت نعمت ، نداده هايت حكمت و گرفته هايت وسيله اي ست براي امتحان ميزان ايمان من!!!!!!!!!

صحبت از آه و دم است , آه بی سوز محبت نفس سرد غم است , و دم خالی از عشق , مرگ دردآلودی است میرسد پیش تر از مرگ وجود

.!

بنویسم.تا که فردا همه احساس مرا لمس کنند.باید از درد بگویم.باید از عشق بگویم.از آن لحظه ی سرد.که به خاموشی فانوس نگاه تو.مرا عادت داد.و فراموشی عشق.و تو با چتر سکوت مهربانی رفتی.آه که چه کردنند اشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک هایم!

زندگی به من آموخت چگونه گریه کنم.اما گریه به نیاموخت چگونه زندگی کنم.و تو به من آموختی چگونه دوستت بدارم .اما به من نیاموختی چگونه فرامو شت کنم!

دنیا این جوریه دیگه:اگه گریه کنی میگن کم آوردی.اگه بخندی می گن دیونست.اگه دل ببندی تنهات می زارن.اگه عاشق بشی دلتو میشکنن.با این حال باید لحظه ای را گریست.دمی را خندید.ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست!

می دونی چرا معرفت تو دنیا کم شده.چون همش تو وجود تو جمع شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بانی رفتی.آه که چه کردنند اشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک هایم!

زندگی به من آموخت چگونه گریه کنم.اما گریه به نیاموخت چگونه زندگی کنم.و تو به من آموختی چگونه دوستت بدارم .اما به من نیاموختی چگونه فرامو شت کنم!

دنیا این جوریه دیگه:اگه گریه کنی میگن کم آوردی.اگه بخندی می گن دیونست.اگه دل ببندی تنهات می زارن.اگه عاشق بشی دلتو میشکنن.با این حال باید لحظه ای را گریست.دمی را خندید.ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست!

می دونی چرا معرفت تو دنیا کم شده.چون همش تو وجود تو جمع شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ده ای؟گفتم :به خاطر هیچ.در حالی که دلم می گفت:به خاطر تو.اما من پرسیدم:تو برای چه زنده ای؟گفت:به خاطر او که برای هیچ زنده است!

ساده باید بنویسم.تا که فردا همه احساس مرا لمس کنند.باید از درد بگویم.باید از عشق بگویم.از آن لحظه ی سرد.که به خاموشی فانوس نگاه تو.مرا عادت داد.و فراموشی عشق.و تو با چتر سکوت مهربانی رفتی.آه که چه کردنند اشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک هایم!

زندگی به من آموخت چگونه گریه کنم.اما گریه به نیاموخت چگونه زندگی کنم.و تو به من آموختی چگونه دوستت بدارم .اما به من نیاموختی چگونه فرامو شت کنم!

دنیا این جوریه دیگه:اگه گریه کنی میگن کم آوردی.اگه بخندی می گن دیونست.اگه دل ببندی تنهات می زارن.اگه عاشق بشی دلتو میشکنن.با این حال باید لحظه ای را گریست.دمی را خندید.ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست!

می دونی چرا معرفت تو دنیا کم شده.چون همش تو وجود تو جمع شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!